هوالحبیب
سلام انیس جان. حالت چطور است؟ اگر از احوالات این کمترین خواسته باشی ملالی نیست الا این عشق بی مروت که دارد پیرمان می کند. این روزها هیچ رقم حالمان خوش نیست. پنداری از در و دیوار سنگ فتنه می بارد.
می دانی انیس جان؟ یحتمل که این هم از خوش اقبالی ما است که به حکم ضرورت معاش هر روز مجبوریم با هزار قسم آدم جلنبر و بی خاصیت اره بدهیم و تیشه بگیریم و ناز و کرشمه های تازه به دوران رسیده های عهد قجری را تحمل کنیم تا یومیه سرمان با این قسم خزعبلات گرم باشد وگرنه از درد فراق تو تا به حال هزار بار کفن پوسانده بودیم.
انیس عزیزم. به جان عزیزت این چهار صباح عمر نکبتی اگر بدون فکر و ذکر تو می خواهد بگذرد می خواهم که نباشد و نگذرد علی الخصوص در این غوغای مشروطه و استبداد که سی چهل سال است سرجهازمان شده است. خر تب می کند از این همه غصه و دلشوره های جور به جور و دیدن این همه امیر و وزیر و مستشار و مستوفی بی لیاقت. اگر درد دوری و فراق تو دق مرگمان نکند حکما این ت بی پدر دخلمان را می آورد.
دیگر از کجا بگویم؟ از دعواهای حیدری و نعمتی که در سر هر چارسوق در دنیای مجازی لاینقطع سوهان به روحمان می کشد یا از نامهربانی ها و طعن و کنایه های نارفیقان و گرانی ارزاق و نفط و ذغال و قند و شکر و تنباکو و از همه بدتر بی پولی و نداری که قوزبالاقوز شده است؟
این محنتی که می کشم از تنگی قفس کفران نعمتی است که در باغ کرده ام
سابق بر این گاهی دلمان را با گفتن شعر و غزلی خوش می کردیم و قدری آراممان می کرد اما حالیه دیگر آن هم افاقه نمی کند. شده است عین حب و جوشانده های آمیز نصرالله حکیم باشی که بود و نبودشان علی السویه است.
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، والده هم چند روز است متصل برای مان روضه می خواند که از خر شیطان بیاییم پایین و دست از هرزه گردی برداریم و آستین بالا بزنیم و جراحت فراق و عزلت را علاجی بکنیم. می گوید این انیس دیگر انیس تو نیست. از نشستن و حسرت خوردن و آه و ناله بلغور کردن که برای کسی آب و نان نمی شود. چهار صباح دیگر که مویت سفید شد و دندانهایت ریخت دیگر کسی برایت تره هم خرد نمی کند و تو می مانی و یک قلیان و قلمدان و دوات فکسنی و چند شعر بند تنبانی که آن هم در عصر اینترنت و شبکه های مجازی حکم شیشکی بستن برای لوطی جماعت را دارد و به درد عمه جان خلد آشیانت می خورد.
البت طفلکی پر بدک هم نمی گوید اما این دل وامانده که دل نیست. عذاب الیم است. بلاتشبیه شده است عین اطفال ریغوی خانباجی که هی بهانه می گیرد و اطوار می ریزد. آخر آدم باید دلش باشد یا نه؟ این دل وامانده ما را که سمساری به نیم ذرع کرباس کهنه هم نمی خرد به درد کی می خورد؟ دست کی را بگیریم بیاوریم در این ماتم سرا؟بیاید که چه بشود؟ که به او بگوییم خیر سرمان شاعریم و شعر و داستان تحریر می کنیم؟ خدا را خوش می آید؟ می دانی انیس جان؟ خدا نکند آدم از اسب بیفتد. آدم وقتی ذلیل شد روز روشن هم راهش را گم می کند و آخرالامر بارکش غول بیابان می شود آن هم در این روزگار وانفسا که عجالتا این دست به آن دست رحم نمی کند. در دوره ای که دسته های اوباش و قطاع الطریق در روز روشن جلوی چشم امنیه و عدلیه خلق الله را می کنند و با دلالی و رانتخواری پول روی پول انبار می کنند و به ریش خلق الله می خندند آیا نسوان جماعت با آن همه چسان فسانشان قبای اطلسی این نوکیسه های خرپول را ول می کنند به دامن آسمان جل یک لاقبایی مثل من دخیل ببندند؟ نه، نمی شود. انیس جان. نمی شود.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
خدانگهدارعزیزم دوستت دارم
انیس ,فراق ,چهار صباح ,انیس جان؟ ,دانی انیس منبع
درباره این سایت